*خوشبختکده تنهایی*

تنهــــا گوشهــ ی چشمـــی از نگـــــاه خــــدا بـــرای خوشـــــــبختـــــی کافیـــــستـــــ...

*خوشبختکده تنهایی*

تنهــــا گوشهــ ی چشمـــی از نگـــــاه خــــدا بـــرای خوشـــــــبختـــــی کافیـــــستـــــ...

شکستن دل...


شکستن دل،

به شکستن استخوان دنده می‌ماند؛

از بیرون همه‌چیز روبه‌راه است،

اما هر نفس،

درد ا‌ست که می‌کشی . . .

"برنت"

کاش میشد...

کاش میشد آدم گاهی به اندازه ی نیاز بمیرد!
بعد بلند شود
آهسته آهسته خاکهایش را بتکاند،
گردهایش بماند...
و بعد
اگر دلش خواست برگردد به زندگی
وگرنه بماند تا ابد...


آغوش...


دلــــــــمــــــ آغــــوشــــــ مـــــــــیـــخــواهــــــد...
نــــــــهـــ زنــــ و نــــــهـــ مـــرد...
خدایا
زمــیـــنـــــــ نمــیــــآییـــــــــــــ...؟



لبخند بعداز گریه...

هیچ وقت نباید به اجبار خندید.

 گاهی باید تا نهایت آرامش گریه کرد...

 لبخند بعد از گریه،

از رنگین کمان بعد از باران هم زیباتره...


اتفاق...

زندگی چه اتفاق غم انگیزی است
وقتی تنهایی ات سالها از تو بزرگتر باشد


گاهی وقتها...

گاهی وقتها نوشتنت نمی آید؛

قدم زدن را هم دوست نداری...

چای هم برایت بیمزه شده...

از سیگار کشیدن میترسی..

از حرف زدن با دیگران حالت بهم میخورد!

حتی اعصابت هم خورد نیست

خسته نیستی

دلزده نیستی

اما تا دلت بخواهد؛ غمداری

شاید آلکی

بعضی وقتها حالتان مثل همیشه ی من است...




تنهای تنها...

بعضی وقتها عجیب دلم میگیرد از آدماهای دور و برم،

از کسانی که باید نزدیکترین باشند به من اما؛

دورترینند...

کسانی که باید در سخت ترین شرایط درکم کنند اما؛

همیشه دکَم کردند....

تا خودم بمانم و خودم،

بدون هیچ همدرد و همراز و همراهی...

تنهای تنها...

مثل روز اول؛

همان وقتی که مجبورم کردند به امدن...

و من به اجبار و با گریه و تنها به این دنیا امدم...

اما نمیدانم چرا بعداز اینهمه وقت هنوز دنیا به من نیامده است...


دلتنگم...

وزن دار نمے گویم
قافیہِ هم نمے گذارم
بے پرده و رک مے گویم
"دلتنــــــگم"



خودکشی...


آבم بـ ــہ یـ ــہ جایے ڪــہ میرسـב ..

دست بـ ــہ خوבڪـشے میزنـב ..

نـ ــہ اینڪــہ تیغ بـ ـرבارב ..

رگـ ـش را بزنـב

نـ ــہ ..!

قیـב احساسش را میزنـב ....


مترسک...


خیلی ها مترسک رو دوست ندارن چون پرنده ها رو می ترسونه،

ولی من دوستش دارم چون تنهایی رو درک میکنه...







مَـترسَـک ، حــرف ِ כلت را خوب میـכانَـم !!
میــכانَـم כرכ כارכ ٬ باشے ُ
و وجوכت را هیچ بــכانـَنـכ!!

چه سخت...


"چه سخت است در جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن"

"به چشم دیگران چون کوه بودن ولی در خود به آرامی شکستن"


حال ساده...


همه فعل هایم ماضی اند ...   ماضی خیلی خیلی بعید ...!!!


دلم برای یک "حال ساده" تنگ شده است ...!!



بودنم را هیچکس باور نداشت...

بـودنم را هیچ کس باور نداشت، هیچ کس کاری به کار من نداشت،

بنویسید بعد مرگم روی سنگ، با خطو طی زیبا و خیلی قشنگ؛

او که خوابیده است در این گورستان سرد،

بودنش را هیچ کـس باور نکرد...


ترسم...


ترسم از آن است که خدا آنقدر این پا و آن پا کند که تمام شود تاریخ مصرف تمام  "آرزوهایم"